غم نان اگر بگذرد!...

(نمایی از خانه ای متوسط که نشان دهنده فقری متوسط است ، پسری که مشغول مطالعه است و مادری که مشغول آماده کردن سفره است اعضای خانه هم مهیای خوردن نهار هستند.)

- پسرم! نهارت از دهن افتاد. ساعت یک و نیمه ها!...

- باشه اومدم

- با لاخره پس از چندی کتابهایش را جمع و جور کرد تا نهار بخورد اما قبل از آن وضو گرفت تا نماز بخواند. در کل پسر سالم و نماز خوانی بود. دیری نگذشت که وضو گرفت و شروع به نامز خواندن...

( مادرش در آستانه در به فرزندش که در حال نماز خواندن است به دقت خیره شده است.)

از زمان فوت پدرش تقریباً همه زحمات خانواده را بهمراه مادر و برادرش بدوش می کشد. میلاد برادر بزرگتر بود و مانند پدر در کنار مادر و برادر و دو خواهرش زندگی می کند در حالیکه واقعاً بیشتر از توان خودش زحمت می کشد. امرار معاش آنها از یک مغازه کوچک بود که در کنار میوه فروشی برخی چیزهای مورد نیاز محله را نیز تأمین می کرد این تنها یادگار و ارث باقیمانده از پدرشان بود که در کنار آن خانه کوچک ناچیز پولی در می آمد تا بتوانند با قناعت زندگی کنند. نمازش تمام شده بود و مشغول خوردن نهار مختصری بود که مادرش برایش آماده کرده بود یعنی سبزی نان و مقداری برنج که از دیشب مانده بود.

(نمایی از سفره که نشان دهندۀ وضع اقتصادی آنهاست)

مادرش مهین خانم از زنان بانفوذ محله بود و از زمان فوت شوهرش آقا صمد مانند یک شیر زن سینه سپر کرده بود و زحمت بزرک کردن و تربیت بچه ها را بدوش کشید و بحق که از عهده آن بخوبی برآمده بود. مدتی بود از درد ریه هایش عذاب می کشید اما اصلاً ابراز نمی کرد مبادا مجبور به پرداخت پول دارو و درمان شود. از اون مغازه کوک که پول زیادی بدست نمی آید که بتواند هم خرج خانه و تحصیل و هم تهیه جهیزیه برای دختر بزرگ تأمین شود . مجبور بود خیاطی و گلدوزی کند تا کمک خرجی باشد. البته اعضای خانواده هم وضعیت موجود را درک کرده اند. محمد صبح به مدرسه میرفت و ظهر تا شب هم مغازه را می چرخاند. دختر ها هم  درس می خواندند و هم در کارهای خانه و حتی خیاطی و گلدوزی به مادرشان کمک می کردند. در کل خانواده مثبتی بودند و مهین خانوم توانسته بود به قولی که در روزهای آخر وفات به شوهرش داده بود وفا کند دختر بزرگ مریم بود که حدوداً یک سال و نیم کوچکتر از میلاد بود و زهرا یکسال کوچکتر از محمد بود. تا این زمان چند خاستگار برای مریم آمده بود اما چون می خواستند که مریم ادامه تحصیل بدهد لا نظر خودش آنها را رد کردند. مریم دختر درس خوان و خوبی بود. میدانست که مادرش سنی ازش گذشته است و احساس کسالت می کند بنابراین در لحظاتی که در خانه بود تمام کارهای خانه را انجام میداد. حتی در دوخت و دوز هم دستی داشت. میلاد کارهای خرید را انجام می داد گرچه همگی می خواستند او درس بخواند تا در کنکور موفق باشد اما از آنجا که پسر زرنگ و دلسوزی بود با دستمزدی هر چند ناچیز در یک شرکت بصورت نیمه وقت کارهای حسابداری را انجام می داد. خواهران و بردارش او را خیلی دوست داشتند و می دانستند که از خودش می گذرد تا به خانواده اش برسد. همین عید قبلی بود که یک شلوار خیلی قشنگ که محمد آرزوی داشتن آن را داشت را برای او خریده بود. یک چادر و کیف برای خواهر بزرگ و یک مانتو برای خواهر کوچک البته مادرش را فراموش نکرده بود یک جفت کفش و مقداری پارچه برای خیاطی. در حالیکه چشمهای مادرش غرق اشک بود گفت: پسرم خداوند تو را برای ما حفظ کند امیدوارم به هر چه ارزو داری برسی!...

(برگشت به قبل- نمایی از خانه و چرخهای خیاطی)

ميلاد پسر خنده رویی بود و فقط می خندید!...

مریم گفت: داداش برای خودت چی ! و حمید فقط با یک لبخند جوابش را داد و به اتاقش رفت.

(ميلاد با زمزمه ای زیر لب می گوید: من هم پاداشم را گرفتم. خنده محمد و خوشحالی خواهرهایم و اشک مادرم بهترین عیدی زندگی ام خواهر بود!...)

کار ميلاد بسیار عالی بود و رئیس شرکت از او خواسته بود که اگر ممکن است بطور تمام وقت برای آنها کار کند تا حقوقش اضافه شود و هم بتوانند از وجود او بیشتر استفاده کنند. اما میلاد همیشه یادش بود که به پدرش چه قولی داده بود . روزی از پدرش خواسته بود که برایش یک کتاب علمی بخرد و پدرش هم اینکار را انجام داده بود و از او قول گرفت که درسش را بخواند و دکتر شود تا بتمام فقرایی که مریض هستند کمک کند. یک قول دیگر که میلاد به پدرش داده بود که همیشه مواظب خانواده باشد. تقریباً بعد از شش ماه از این روز دست روزگار پدر را از آنها گرفت.

(بازگشت به نمایی از کودکی میلاد در کنار پدرش!...

او واقعاً می بایست درس بخواند تا به قولش عمل کرده باشد البته جدا از اینکه قول داده بود درس بخواند خودش هم پسر درس خوان و با استعدادی بود. حالا سال آخر تحصیلات خود را می گذراند. او شاگرد اول و نمونه پیش دانشگاهی شده بود اگر چه امکانات خانوادگی آنها بسیار محدود بود. در مقایسه با همکلاسها و هم سن و سالهایش که اکثراً پولدار بودند و از کلاسهای خصوصی و کتابهای کمک درسی استفاده می کردند. میلاد هیچ یک از این مزایا را نداشت البته احتیاجی هم نداشت چون همیشه معتقد بود که خداوند عادل است و همه چیز را به همه کس نمی دهد و حالا که وضعیت اقتصادی آنها خوب نیست پس خداوند میبایست لااقل استعدادی به او داده باشد و همینطورهم بود. ميلاد پسر زجر کشیده و زحمت کشی بود از زمان فوت پدرش کمبودهای زیادی داشته است اما بهر حال همه چیز را پشت سرگذاشته بودند و جای همه کمبودهای اقتصادی را محبت و عشق و تفاهم پر کرده بود!...

در کلاس و مدرسه میلاد به مهربانی و درسخوانی شهره شده بود و همگی او را دوست داشتند... البته در خانه هم به خواهرها و برادرش در درس کمک می کرد.

( نمایی از مدرسه و دانش آموزان)

مدیر مدرسه او را احضار کرده بود. ميلاد وارد دفتر مدرسه شد و سلام کرد.

آقای محمدی رئیس مدرسه آدم نسبتاً چاق و بسیار محترمی بود.

- میلادجان سلام. بیا بنشین... برای این اَزَت خواستم بیایی تا یک مسئله نسبتاً مهم رو با تو در میان بزارم. از اونجایی که تو شاگرد اول و ممتاز مدرسه مان هستی و هم معلمان تو را برای شرکت در المپیاد کاندید کرده اند و ما پس از مشورت تصمیم گرفتیم که ان شاء الله برای المپیاد زیست شناسی تو را بفرستیم برای فیزیک و ریاضی هم دوستات علی قلی زاده و رضا حسین پور را انتخاب کرده ایم.

- ( با حالتی حاکی از تعجب و خوشحالی با یک مکث و فکر کرن کوتاه)

- اما آقا من الان برای کنکور درس می خوانم راستش را بخواهید به پدرم قول داده ام که قبول شوم.

(مدیر مدرسه نگاه می کند و آهی می کشد)

- خدا پدرت را بیامرزد! دوست و رفیق خوبی برای ما بود ... راستش خاطرات خیلی خوبی با هم داشتیم. ميلاد چیزی هست که می خواهم بهت بگم. تو به پدرت خیلی شباهت داری.

- ميلاد پدرش را خیلی دوست می داشت و با این حرفها  لحظه ای به فکر فرو رفت بالاخره آقا ی محمدی گفت:

- میلاد جان اصلاً مشکلی نیست بهتره تو برای کنکور درسهاتو بخونی یک کمی هم رو این مسئله وقت بذار و ما هم سعی می کگنیم با همین امکانات خودمان تا جایی که ممکن باشه به شما کمک خواهیم کرد. میدونی که کتابهایی نسبتاً خوب در کتابخانه مدرسه داریم و اگر لازم باشه مقداری بیشتر هم تهیه خواهیم کرد و اولویت استفاده از این کتابها شماهایی که در المپیاد شرکت کرده اید می باشد. مسئله دوم هم برگزاری کلاسهای تقویتی و فوق العاده است معلمان ما با وجود اینکه اکثراً ایام کلاسهای خصوصی شان هست اما قبول کرده اند که روزی یک ساعت مشخص در اختیار شما باشند. مثلاً بعد از ظهرها ساعت 4 تا 6

( میلاد یک لحظه به فکر فرو می رود و بالاخره سرش را بالا گرفته می گوید(:

اما آقای محمدی شاید بدونید که من برای جبران و کمک به خانواده ام بعد از ظهر ها سرکار هستم.

- ( آقای محمدی با یک لبخند حاکی از تحسین میلاد)

- خُب فکر اینجاشم کردیم و قرار شد ساعت آخر صبح رو سرکلاس نرین و در عوض باید جبران عقب افتادگی را باید بکنید.

خلاصه میلاد قبول کرد و ته دل خوشحال شد که می تواند بالاخره کلاس خصوصی را هم ببیند ضمن اینکه کتاب کمک درسی هم در اختیارش خواهد بود و می توانست برای کنکور از کتابهای بیشتری استفاده کند.

( نمایی از مدرسه و دوستان میلاد که با او صحبت می کنند و راجع به احضارش در دفتر سئوال می کنند)

بالاخره زنگ بصدا درآمد و میلاد به خانه برگشت سر راه کمی نان و یک مرغ خرید.

(میلاد به خانه رسید...)

- سلام مریم ... زهرا چطوری؟!...

- مادرجان خودت را به زحمت انداختی.

-( در حالیکه به سمت خانه حرکت می کند به مادرش می گوید(

- مادریک خبر خوش

- ( همگی منتظر شنیدن این خبر خوش بودند...)

- بله! ...امروز آقای محمدی از من خواست به دفتر بروم و از من خواست که در المپیاد زیست شرکت کنم

-(همگی خوشحال شدند. اشک خوشحالی در چشم مادر حلقه زده بود. مادرش خواست صورتش را ببوسد. در عوض حمید هم دست مادرش را بوسید)

- مادرجانم ! اگرمن به هرجایی برسم حاصل زحمات و تربیت شماست که جای پدررا هم برایمان پرکرده اید.

(مادرش به سمت طاقچه نزدیک شد و عکس زمان جوانی پدر میلاد را برداشت و به سمت آنها برگشت)

پسرم همین که همگی شما به آرزوهاتان برسید و خوشبخت بشید من از خدا دیگه هیچی نمی خوام. می خواستم بهت بگم روز به روز شباهتت به پدرت بیشتر می شه. کاشکی!...

(به سمت طاقچه بر می گردد در حالی که پشتش به بچه هاست می گوید(:

- کاشکی اونم اینجا بود و موفقیت تو رو می دید.

- چه جالب ! آقای محمدی هم همین را گفت:

- بله پدرت با آقای محمدی دوست صمیمی بود و همیشه با هم ارتباط داشتند.

(حمید صورتش را به سمت زهرا برگرداند.)

- خواهر کوچیکه یک لقمه نون برام بیار که باید سرکار برم.

- چشم داداش.

( چند روز می گذره و بالاخره یک آگهی در بُرد مدرسه نصب شده که از المپیاد خواسته شده که در کلاسهایی که به این منظور ترتیب داده شده است شرکت کنند)

بالاخره شنبه و اولین جلسه زیست شناسی تشکیل شد. آقا یمعصومی معلم با کلاس و فهمیده ای بود و واقعاً در شهرستان در رشته اش تک بود. کلاس شروع شد و اقای معصومی به میلاد تبریک و درسش را شروع کرد و هر چه بیشتر میگذشت میلاد علاقه مندی بیشتری نشان میداد تا جایی که آقای معصومی گفت:

- خب: اقا میلاد در بین جانداران همه گلبول قرمزشان بدون هسته است اما در بین پستانداران شته دارای گلبول قرمزی است که هسته داد!...     

( میلاد خیلی کنجکاوانه نگاه میکرد و تا حالا این را نمیدانست و تا این هنگام میدانست که گلبول قرمز بدون هسته است با خودش فکر کرد واقعاً چرا این حرفها در سرکلاس عادی زده نمی شود؟... واقعاً چرا بچه هایی که کلاس خصوصی شرکت میکنند با این اساتید بازکم اتفاق میافتد که به جایی برسند. آخه یکی از دوستان میلاد که وضع خیلی خوبی داشتند و با همین آقای معصومی کلاس داشت وحتی نمره ترمش را هم به زور گرفته بود.)

یک ماهی از این کلاسها گذشت و روز به روز اضطراب میلاد بیشتر میشد. بالاخره آزمون المپیاد علمی برگزار شد.

( امروز یکشنبه است و میلاد آماده رفتن به پیش دانشگاهی است) ... در حالیکه از خانه خارج می شود:

- عجب روزی است مادر... خداحافظ من رفتم.

( ميلاد احساس خوبی داشت...)

سر راه به دوستش رضا برخورد و با هم به سمت مدرسه براه افتادند. رضا پسر خوبی بود و روابط آنها با هم خوب بود. به مدرسه نزدیک شدند و تقریباً چند دقیقه ای تأخیر داشتند.

- ميلاد اونجا روببین سردر مدرسه یک پارچه زده اند.

(به آموزشگاه رسیدند: رضا می گفت: روی پارچه نوشت ای با این مضمون:)

آقای میلاد رضایی: بدینوسیله موفقیت شما در کسب مقام اول المپیاد زیست شناسی در مرحله استان را به شما و خانواده محترمتان تبریک می گوئیم امیدواریم در تمام مراحل زندگی موفق باشید.

« آموزشگاه حافظ»

- میلاد برای توست. خیلی خوشحالم پسر ! تو اول شدی...

میلاد یک لحظه احساس غرور و افتخار کرد. آنها از در مدرسه گذشتند و وارد شدند.

( همگی سر صف ایستاده اند در حالیکه انگار منتظر ورود او باشند. در جلوی صف هم دبیران نشسته بودند روی صندلیها)

( مدیر مدرسه از پشت تریبون در حالیکه متوجه ورود آنها شد با لبخندی حاکی از تحسین:)

- همگی به افتخار آقای میلاد رضایی

( بچه ها هم همراهی کردند و. در حالیکه میلاد به سمت جلو می آمد همگی به او نگاه می کردند و بسیاری از دوستان به او لبخند میزدند. آقای مدیر مدرسه از میلاد خواست تا به پشت تریبون برود و میلاد با حالتی بسیار موقر از پله ها بالا رفت و با سلامی که به دبیران خود می کرد به پشت تریبون ایستاد.... در زیر لب زمزمه میکرد: خدایا چی بگم: دل به دریا زد جلو رفت)(در حالیکه استرس در این لحظه او را فرا گرفته بو.د و هنوز تشویق بچه ها کم نمیشد.)

- بسم ا.. الرحمن الرحیم با سلام به معلیمن گرامی و همه دوستان عزیزم. راستش از من خواستند که صحبت کنم اما متأسفانه بلد نیستم صحبت کنم یعنی نمیدونم باید چی بگم! فقط میخوام از زحمات بیدریغ آقای محمدی و همگی دبیران کمال تشکر را بکنم.

بندۀ خود ساخت مرا اوستاد             آنکه یکی حرف به من یاد  داد

( از تریبون فاصله گرفت در حالیکه همۀ بچه ها که او را واقعاً دوست داشتند تشویقش می کردند)

- خب، بذارید یک بار دیگه این افتخار رو به میلاد تبریک بگیم لازم است از زحمات و تلاش دانش آموز خوب و ممتاز مدرسه آقای میلاد رضایی تشکر و قدردانی شود به پاس زحمات و موفقیت او جایزه ای در نظر گرفته شده است که باید یکی از دبیران محترم بیایند زحمت بکشند و تقدیم این دانش آموز درسخوان بکنند.

( آقای محمدی به سمت عقب چرخیده و به معلمها نگاه میکرد در حالیکه با اشاره و لبخند از یکی شان میخواست که این کار را انجام دهند بالاخره یکی از دبیران جلو آمد و بقیه هم کف میزدند. بله آقای معصومی بود که جلو آمد و میلاد هم پس از دست دادن با بقیه دبیران به سمت آقای معصومی رفت تا جایزه اش را بگیرد.)

- پسرم خیلی خوشحالم که موفق به کسب جایزه شدی و مزد زحمات خودت رو گرفتی.

- خیلی ممنون آقا من باید از زحمات شما تشکر کنم.

خلاصه روز خیلی خوبی بود و هم چیز تمام  شد و در موقع برگشتن به خانه بود و میلاد احساس بسیار خوشایندی داشت. سر راه به اینده های شیرین فکر می کرد تا اینکه به خانه رسید. پشت در کمی مکث کرد و زنگ در را به صدا در آورد. اتفاقاً مادرش در را باز کرد و با دیدن پسرش که حالا دیگه یک مرد تمام عیار شده بود خیلی خوشحال شد. با دیدن جایزه و لوح تقدیر دست پسرش همه چیز را حدس زد و بار دیگر با آن لطافت قلبی که داشت اشک در چشمانش حلقه زد.

-( میلاد وارد خانه شد و سلام کرد)

- خدایا شکرت که زحماتت که کشیدی و اون شب زنده داریهایت بیهوده نبود و نتیجه اش رو گرفتی.

( مادر میلاد را در آغوش کشید و پیشانیش را بوسید یک لحظه حس کرد که بوی پدرش را میدهد میلاد هم احساس آرامش عجیبی کرد و اصلاً نمی خواست از آغوش مادرش بیرون آید گر چه 18 سال تمام سن داشت.)

- مادرجان یادتون هست گفتم خدا عادل است و عدالت را همیشه رعایت میکند و هرکه زحمت بکشد نتیجه اش را میگیرد.

(صدای زهرا از داخل خانه بلند شد.)

- مامان کیه؟

 - هیچی مادرجون! داداش بزرگته! .... بیاین بچه ها میلاد ، داداشتون جایزه گرفته!...

( طولی نکشید که زهرا و مریم از خانه به استقبال و دیدن برادرشان آمدند.

- داداش چندم شدی؟...

- اول شدم!...

- بیا جایزه تو باز کن....

- مادرجان شما باید باز کنید..

- باشه پسرم.

( همگی کنار حوض و روی تخت نشستند و بیصبرانه منتظر بودند و مادر با دستهای چروک خورده که نشانۀ رنج و زحمت سالیان بود ؛ چسبهای کادو را باز کرد! ... اگر چه همه حواسشون متوجه جایزه بود اما میلاد حواسش کاملاً پرت و متوجه لوح تقدیر بود...)

   دانش پژوه عزیز: آقای میلاد رضایی

بدینوسیله شکوفایی شما را در عرصه تحصسل و تعلیم و تربیت و کسب رتبه اول المپیاد زیست شناسی را به شما تبریک گفته و موفقیت روز افزون شما را از خداوند مسئلت داریم.

- به! عجب پیرهن قشنگی ، نگاه کن مادرجان سکه بهار آزادی

- ( زهرا نامه ای را که روی لباس بود و با کنجکاوی:)

- اما این نامه چیه؟!... و مشغول باز کردن آن شد.

( داخل نامه 3 عدد ایران چک یک میلیون ریالی بود. انگار آقای محمدی که دوست پدر میلاد بود از وضعیت اقتصادی آنها مطلع بود و میخواست به نحوی به آنها کمک کند...)

-( زهرا در حالیکه پولها را به دست گرفته بود:)

- میلاد 300هزار تومان پول! ... حالا دیگه می تونی اون کت و شلوار و کتابهایی را که دوست داشتی برای خودت بگیری!

- آره مارد جون همین امروز باید بری از آقا رضا پارچه فروش یک پارچه خوشکل برای خودت بگیری تا یک دست کت وشلوار بدوزی.

- نه مادرجان...

( میلاد مکثی کرد و بعد از آن گفت:)

- من پولش رو لازم دارم!...

( مریم گفت: یعنی چه! میلاد! می خوای چیکار کنی)

- هیچی!...

-( ميلاد بلند شد و لوح تقدیر را برداشت و به داخل سالن رفت! مادرش هم او را دنبال کرد. انگار نگران و شاید هم کنجکاور شده بود!)

- چیه! مادرجون توکه از من چیزی روپنهون نمیکردی!...

(ميلاد مشغول نصب لوح تقدیر در مقابل در ورودی سالن بو!)

- مادر نگفتی چی شده؟ تو ماشاء ا.. بزرگ شدی کم کم باید فکر خودت باشی همین پیش پای تو خاله ات و نسرین اینجا بودند ماشاء ا.. نسرین بزرگ شده ، مثل یک پنجۀ آفتاب شده. شما از قدیم همدیگر رو دوست داشتید تو باید کم کم!...

- مامان خواهش می کنم یک قول به من بدهید.

- چیه مامن جون؟!..

- دیگه اصلاً حرف ازدواج و نسرین رو پیش نیارین!...

(مادر خیله شکّه شده بود و با تعجب پرسید!)

- مگه دوستش نداری؟...

- نه اصلاً این حرفها نیست! فقط به من قول بدهید من خیلی از درسم باقی مونده...

( ميلاد در حالی این حرفها را میزد کهته دل اصلاً راضی نبود. همیشه نسرین را دوست داشت و آرزو داشت کاشکی موقعیت شان خوب می بود و می توانست با او ازدواج کند تا با ازدواجش روحیه ای جدید به خانواده اش بدهد اما او قول داده بود که مراقب اوضاع خانواده باشه...)

- مادرجان می خواستم اگه ممکنه اون سکه رو هم بفروشید...

- جون به لب شدم مادر بگو چی شده؟

- راستش مادر جون می خوام با فروش این سکه و اون پولها اول بفکر یک جهیزیه خوب برای مریم باشیم. (البته فعلاً هیچی بهش نگید شاید راضی به این کار نباشه. ضمن اینکه یک دوچرخه هم واسه محمد باید گرفت آخه! راه مدرسه ش دوره و دیر میرسه، می دونم خیلی خوشحال می شه. یک چیزی هم برای زهرا بگیرید.

( مهین خانم نمیدانست چطوری خدا را شکر کند! واقعاً نمیدانست چی بگوید!..)

- پسرم تو همۀ اخلاقت به اون خدا بیامرز رفته! اگه خدا پدرت رو از ما گرفته تو رو به ما داده است. امیدوارم که در زندگی همیشه موفق باشی!.. 

- ( با لبخند: میلاد گفت:)

- مگه نشنیدید که گفتن:

پسر کو ندارد نشان از پدر             تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

- زهرا و مریم هم وارد خانه شدند.

- ( مریم با حالتی حاکی از شوخی و مزاح رو به بردارش کرد و گفت:)

- راستی! امروز نسرین خانوم ! اینجا بود آقا داداش ! ... ماشاءا.. هزار ماشاءا... یک پارچه خانوم شده

- ( زهرا هم وارد بحث شد)

- راستش من باهاش صحبت کردم و گرچه خجالت میکشید مام معلوم بود که هنوز هم مثل همیشه تو رو دوست دارد مثل اون زمانیکه خیلی کوچیک بود! یادت هست!...

- ( میلاد چیزی نگفت و طبق معمول لبخند گرمی بر لبانش بود...)

مریم سفره را پهن کرد تا برادرش غذایش را بخورد و به کارش برسد. چندی گذشت و کلاسهای فوق العاده همچنان برقرار . بالاخره روزی را که میلاد و خانواده اش منتظر بودند فرار رسید و آنهم مرحله مرحله کشوری المپیاد زیست شناسی بود. در این مدت زحمت زیادی کشیده بود سبهای زیادی را سحر کرده بود و بالاخره امروز صبح از زیر قرآنی که خواهرش بلا گرفته بود گذشت . و هنگام بیرون شدن از مادرش خواست تا برایش دعا کند چون معتقد بود که دعاهای مادر خیلی اثر دارد و شاید موفقیت خودش را مرهون رضایت و دعای خیر مادرش می دانست به محل برگزاری آزمون رسید شرکت کنندگان در المپیاد رسیده بودند و همگی منتظر لحظه موعود . اکثرً با والدین یعنی پدر و مادرشان و یا حداقل بهمراه پدرشان آنجا بودند ماشین هایی که اطراف پارک شده بود نشان دهنده وضعیت اقتصادی و رفاه مادی آنها بود وضع پوشش و لباسهای آنها اصلاً مشابه میلاد نبود . میلاد یک لحظه احساس تنهایی کرد. در همین لحظه باز احساس کرد که پدرش همراه اوست. چیزی به شروع آزمون نمانده بود و همه والدین به فرزندانشان روحیه میدادند. در نزدیکی میلاد پدر و پسری بودند که میلاد به راحتی صحبتشان را می شنید.

- پسرم چیزی دیگه به شروع آزمون نمونده ، تو تا حالا خوب پیش اومدی و ما بهت افتخار می کنیم. تو با بهترین اساتید کلاس داشتی و امیدوارم که امتحان را به راحتی پشت سر بگذاری. فقط به خودت اعتماد داشته باش و چند تا نفس عمیق بکش... امیداوریم ایندفعه هم موفق بشی. اصلاً به این جمعیت نگاه نکن تو بهرحال زحمت خودت را کشیده ای و هیچ وقت نباید گران باشی و فقط و فقط به خودت اعتماد داشته باش.

- بهتره بدونی که اگر ایندفعه موفق بشی دیگه همه چیز تمومه. بدون کنکور میتونی رشته محبوبت را ادامه بدهی . خُب باید یک سر به مطب بزنم بعد میام دنبالت  و همینجا منتظرت می مونم.

- میلاد با خودش گفت: این رکت کنندهها باید کلاسهای خصوصی زیادی را گذرانده باشند و احتمالاً هر چه می خواستند در اختیار داشتند در حالیکه من مجبور بودن نصف روزکار کنم و نصف دیگۀ روز هم در مدرسه باشم و فقط شبها برای مطالعه وقت داشتم...

(صدایی بلند شد و میلاد را به خود آورد. آقایان لطفاً با نظم وارد سالن شده و در محل مخصوص خودتان قرار بگیرید.)

- میلاد : فقط بسم ا.. کن و به خدا توکل کن...)

(نمایی فقط صدای مادر... انگار صدای مادرش بود که درذهنش می پیچید.)

همگی وارد سالن شدند و میلاد بدنبال آنها وارد سالن شد. همه صندلیها با یک نظم خاصی چیده شده بودند و میلاد هم پس از پیدا کردن صندلی خود و مطابقت شماره صندلی با شماره کارت خود سرجایش نشست. مراقبین آزمون در جایشان مستقر بودند. از چهره های شرکت کنندگان مشخص بود که اضطراب و استرس آنها را گرفته است . دوباره صدای بلندگو به گوش میرسید.

داوطلبان عزیز با یک صلوات گوش دل میسپاریم به آیاتی چند از کلام ا... مجید.

(صدای خواندن قرآن و پس از لحظه ای همگی صلوات فرستادند و طبق معمول پس از آن هم توصیه هایی شد که معمولا در همه آزمونهای از این دست میشد. در این بین یکی دو نفر از مسئولین المپیاد مشغول گذاشتن دفترچه سئوالات در زیر صندلیها شدند. از داوطلبان خواسته شد که تا وقتی که اعلام نکردند دفترچه را برندارند بالاخره توصیه ها تمام شد.

- داوطلبان گرامی با توکل بر خدا شروع کنید امیدوارم موفق باشید.

(صدای برداشتن دفترچه ها در سالن پیچید و پس از چند دقیقه سکوتی جالب سالن را فرا گرفت.همگی اندوخته های ذهنی خود را بیرون میریختند و پشت سرهم مشغول پرکردن خانه های پاسخنامه بودند. میلاد هم مثل بقیه غرق جواب دادن به سئولات بود سئوالات بنظرش آسان میرسید و با کمی فکربه جواب میرسید یک لحظه با خودش فکر کرد نکنه راه حل هام اشتباه باشه و من اشتباه می کنم به اطراف خود نگاهی کرد و همه دانش آموزان شرکت کننده مشغول حل و جواب دادن بودند. نی را در آبمیوه فرو برد در حالیکه به سئوال بعدی فکر میکرد. کم کم وقت امتحان تمام شد و پاسخنامه ها جمع شد و همگی درحالیکه خسته بنظر میرسیدند از جلسه بیرون شدند میلاد هنگام خروج از در سالن دوباره به همان پسری برخورد که قبل از آزمون کنار او و پدرش ایستاده بود. پسرک از سالن خارج شد و به سمت پدرش که بیصبرانه منتظراو بود رفت.

- خسته نباشی پسرم. چطور بود؟

- بد نبود ولی نسبت به محله قبل خیلی سخت بود و وقت امتحان هم کم بود.

(میلاد قدم زنان و متفکر از محل آزمون خارج شد در حالیکه نمیدانست به چه چیزی فکر میکند...)

- خسته نباشی پسرم

- مامان چیکار کردی؟

- هیچی مادر خیلی سخت بود!

- اینها صداهایی بود که میلاد را به خود آورد و دیگر بار فکر میکرد خدایا: شاید الکی جواب داده ام  واشتباه کرده ام . اصلاً چرا امتحانی که برایم آسان بود همه میگن سخت و مشکل بود!..

مستقیم به سمت ایستگاه اتوبوس  رفت و منتظر ماند و این در حالی بود که دیگران با خانوادههایشان با ماشین های لوکس و گران قیمت از محل آزمون دور میشدند. ضمن اینکه فراموش نشه که مسئولین بعد از امتحان اعلام کردند که نتایج یک ماه بعد از برگزاری آزمون به مدارس ابلاغ خواهد شد و برگزیدگان می بایست به خارج از کشور اعزام شوند.

(ورود اتوبس به ایستگاه . اتوبوس شاوغ است و بهرحال به زحمت جایی برای نشستن پیدا میکند نمای اتوبوس از بیرون از پشت پنجره ها و نشستن میلاد)

میلاد سوار شد از زمان امتحان تا کنون یک کلمه حرف نزده بود به زحمت صندلی پیدا کرد و نشست و تازه این هم طولی نکشید ، چون پیرمردی سوار شد وجدانش راضی نشد که سرجایش بنشیند...

- پدرجان شما بفرمائید.

- بشین پسرم!

- نه شما بفرمائید.

(و با اصرار میلاد پیرمرد نشست در حالیکه او را خیلی دعا می کرد. میلاد تا رسیدن به مقصد سرپا بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد.)

پیاده شد و به سمت خانه اش به راه افتاد هنوز در عوالم خودش غرق بود که صدایی از پشت سر او را ب خود اورد.

- میلاد- میلاد...

- سلام اقا رضا- حالت خوبه!

- سوار شو پسر از کجا می آی؟...

- راستش امروز آزمون المپیاد بود و من...

- اِ راست میگی !... فراموش کردم. خب چیکار کردی؟!..

- بد نبود!... تو از کجا می آی؟

- من!... رفتم این کتاب رو خریدم ، حتماً میدونی که شیمی ام ضعیفه باید بیشتر تلاش کنم تا کنکور هم چیزی نمونده ان شاء ا.. ..

- ان شاء ا... که موفق  بشی.

- راستی این کتاب رو به مدرسه هم میارم باید کمی به من کمک کنی...

- باشه مشکلی نیست!...

( بالاخره میلاد به خانه شان رسید. در همین لحظه مریم هم از خانه خارج میشود و برادرش میرسد و رضا مؤدبانه سلام کرد این در حالی است که انگار به مریم علاقه مند شده است. پس از خداحافظی با میلاد از آنجا دور شد و مریم هم بهمراه برادرش به خانه برگشت. میلاد خسته بنظر میرسد . همگی منتظر بودند چیزی بگه. به چشمهای خسته ش زل زده بودند و ميلاد  نمیدانست چی بگه ! ... بالاخره زهرا پرسید: میلاد آزمون چطور بود؟ چند نفر اومده بودند؟!...

-( میلاد با چهره ای خسته و حاکی از اضطراب امتحان)

- امتحان! نمی دونم! ... فکر کنم صد نفری بودن.

(میلاد به سمت سالن رفت و وارد اتاقی شد که اکثراً تنهایی هایش را در آنجا بسر   می برد. همگی متوجه خستگی ميلاد شده بودند و چیزی به او نگفتند. بالشتی را برداشت و در همان گوشه اتاق دراز کشید با ملحفه ای سفید صورتش را پوشاند و طولی نکشید که به خوابی سنگین رفت).

-( یک ساعت بیشتر نخوابیده بود که مادرش او را برای نهار بیدار کرد.)

- ميلاد جان! مادر ! بیدار شو باید نهار بخوری و آماده شی بری دنبال کارت!

- (ميلاد بلند شد و چشمانش را مالید. انگار کمی سبک تر شده بود.)

- مادر! چیکار کردید! سکه رو فروختید؟

- آره مادر جان!

- پس امروز باید بیرون بریم. من مرخصی می گیرم ، زود میام خانه!

- آخه چه عجله ای داری مادر جان!

- خب الان مریم نیست که خبردار بشه! بهترین موقع است.

-(ميلاد ناهارش رو خورد و به شرکت رفت و مرخصی گرفت؟!...

- یک ساعت بعد بهمراه مادر به مغازه هایی که ميلاد آشنایی و اطمینان داشت رفتند و جهیزیه مناسبی تهیه کردند مغازه دارها همگی پدر ميلاد را می شناختند و برای میلاد هم که به حق پسر خوب و محترمی بود احترام زیادی قائل بودند. حتی در این بین میلاد مقداری از مبلغ کالا را به بعد موکول کرد تا بتواند برای محمد هم دوچرخه ای را که قولش را داده بود بخرد. زهرا هم فراموش نشده بود. نصیب زهرا از این خرید یک جفت کفش و یک روسری بود البته اگر همین را هم نمی خرید باز زهرا دختر فهمیده ای بود و شکایتی نداشت و خانواده اش را درک میکرد. ناگفته نمایند که مادر همیشه عادت داشت مبلغی از پول محمد و میلاد را یواشکی پس انداز میکرد بهمین دلیل اونها خیلی بدهکار نشدند.

-( ميلاد  یک وانت گرفت و هر چه خریده بودند داخل آن گذاشته و به سمت خانه شان حرکت کردند میلاد به کاری که انجام داده بود فکر میکرد. ناگهان چشمش به دوچرخه فروشی محمود آقا افتاد)

- آقا معذرت می خوام ! یک لحظه همین کنار نگه دارید می خوام یک دوچرخه بگیرم.

- باشه ! آها! بفرمائید

(میلاد با سرعت وارد مغازه محمود آقا شد)

- سلام علی جون! خداقوت!

- ( در این مغازه تعمیرات دوچرخه هم انجام میشه که علی آقا صاحب مغازه انجام میداد.)

-  بَه ! سلام آقا میلاد گُل! بفرما! چه عجب از این طرفا! مامان و بچه ها همه خوبند ان شاء ا..

- بله! خیلی ممنون محمود آقا!

- می خواستم یک دوچرخه برای محمد بگیرم! قیمتش مناسب باشه و محکم و خوشکل و... خودتون  بهتر می دونید!

- خب بذار ببینم! این یکی هم محکمه و هم خوشکل!

- قیمتش.

- قابل نیست آقا میلاد!

- خیلی ممنون شما خیلی لطف دارید.

- خب! 15 تومان ! البته باور کن میلاد جان فرشمون 17 تومان است! البته بازم میگم اصلاً قابلی نداره.

- دستتون درد نکنه محمود آقا! حرف شما قبوله! فقط الآن 10 تومان بیشتر همرام نیست.

-  ای بابا! این حرفها چیه! این مغازه همش مال شماست . قابل این حرفها نیست.

- این 10 تومان رو می ذارم و بقیه اش هم شاید یک ماهی طول بکشه ! بفرمایئد!

- بخدا قابلی نیست! اگه همین هم لازمه باشه هر موقع داشتید بیارید! خدا رحمت کنه پدرت برای همۀ ما یک الگو بود- حالا هم ما شاء ا... پسرش یک مرد ، مثل خودش مهربون و محترم ، خدا تو روبرای خانوادت حفظ کنه.

- علی بدو پسر این دوچرخه رو براشون ببر خونه!

- نه! خیلی ممنون... فقط بذارید بیرون .ماشین هست ! با ماشین می بریم.

- خیلی خُب! علی جان زود باش که معطل نشن.

-( دوچرخه را پشت جاسازی کردند و به سمت خانه راه افتادند.)

-( به خانه رسیدند و مادر مشغول در زدن شدو بعد از چند لحظه خواهر کوچیکه در را باز کرد. سر کوچه محمد که دم مغازه بود با دیدن آنها به کمک آنها شتافت و با دیدن دوچرخه شور و شوق عجیبی داشت.)

- میلاد پول کرایه چی را داد و او هم دنبال کارش رفت.

- محمد مشغول ورانداز کردن دوچرخه بود که میلاد و مادر به او نزدیک شدند.

- مادر جون ببین داداشت چی برات خریده.

- محمدهم به چشمان میلاد نگاهی کرد وگفت: داداش خیلی ممنونم!

- میلاد هم با لبخندی که به لب داشت ، دستی به شانه محمد زد و گفت: نمی خوای امتحانی کنی!

- محمد با خوشحالی دوچرخه را برداشت و بیرون رفت تا چرخی اطراف بزند.

- صدای زنگ در بلند شده ، خاله و نسرین وارد شدند و از آنجا که میلاد پسر محجب و خجالتی بود یک گوشه خودش را مشغول کرد! البته بعد از اینکه احوالپرسی کرد!

- نسرین با دیدن وسایل یک لحظه فکر کرد شاید میلاد وسایل را برای خودش گرفته است که پسر بزرگ خانواده است. لبخندی کم رنگ بر لبانش نقش بست.

- مهین خانوم و خواهرش مشغول صحبت بودند و وارد خانه شدند.

- شهین جان ، میلاد این وسایل را برای جهاز خواهرش گرفته است.

- بَه! مبارکه ان شاء ا.. خدا برات حفظ کنه این پسر بامسئولیت رو!

- آمین! خداحفظش کنه! .. ان شاء ا... خیلی زود برای میلاد و نسرین جون خرید کنیم.

- نسرین هم کم کم وارد خانه شد. بیا خاله جان بشین یک چایی بخور تا من این چای رو برای میلاد ببرم که خیلی خسته است! زودی برمی گردم.

- نه خواهر ! بذار نسرین خودش ببره!

- بلند شو! مادرجان!

-( اصلاً انگار شهین خانوم هم میلاد رو خیلی دوست داشت!)

- نسرین سینی رو گرفت و بیرون شد.

- میلاد در گوشه ای نشسته بود و فکر می کرد. شاید به خودش و نسرین!...

- نسرین هم کمی میلاد را ورانداز کرد. واقعاً میلاد رو دوست داشت!

بالاخره از پشت سر جلو آمد و گفت: آقا میلاد بفرمائید چایی!

-(میلاد یک لحظه جا خورد و از سرجاش بلند شد و دوباره سلام کرد)

- سلام نسرین!

- ( نسرین جواب داد وگفت:)

- سلام ! راستی می خواستم بهتون تبریک بگم. ان شاء ا.. که این مرحله هم موفق بشید.

- خیلی ممنون.

- ( نسرین چایی رو گذاشت و خواست برگردد ، اما با صدای میلاد میخکوب شد.)

( چهره میلاد سرخ شده بود انگار از چیزی خجالت می کشد!)

- می خواستم یه چیزی بگم. البته اگه قول بدین بین خودمون بمونه!...)

- بفرمائید.

- راستش خودتون بهتر می دونید که ما از کوچکی با هم بزرگ شدیم و خانواده هامون ما رو برای هم دیگه در نظر گرفته اند!

- ( نسرین احساس شرم و حیا می کرد گرچه ته دل منتظراین لحظه بود و دوست داشت بفهمد که میلاد نظرش چیه!)

- میدونید که خدا بیامرز بابام شما رو خیلی دوست داشتند یعنی خیلی دوست داشت ما به هم برسیم. از وقتی که پدرم فوت کرده اکثر زحمتهای خانواده به دوش من و مادرم بود گرچه بقیه هم کمک کردند و اینها رو خودت خیلی بهتر از من میدونی.

-( مهین و شهین با لبخندی بر لب از پشت پنجره به میلاد و نسرین که دیگه بزرگ شده بودند نگاه میکردند.)

- ببین نسرین: می خواستم بگم درسته که خانواده ها ما رو برای هم در نظر گرفتند ولی....

-( میلاد خیلی خجالت میکشید و سرش پایین بود...)

-( یک لحظه دل نسرین تکان خورد با خودش زمزمه کرد...

- ولی چی؟!

- ولی مهمتر از همه نظر دو طرفه که می خوان با هم زندگی کنند اینکه همدیگر رو دوست داشته باشند و بتوانند با همدیگر زندگی کنند و خوشبخت بشن!...

- می خواستم بدونم آیا تو حاضری با این وضعیت خانوادگی با من زندگی کنی یا نه؟! چون خیلی برام مهمه!...

( نسرین نفس راحتی کشید اما بازهم خجالت میکشید...)

- میلاد من تو رو دوست دارم و می تونم با تو زندگی کنم . فکر نمی کردم شک کنی.

- شک نداشتم می خواستم نظرت رو بدونم تا زندگی مون با خودخواهی دشروع نشه. اما قولی می خوام به من بدی: حتماً میدونی که من کنکور در پیش دارم و مهمتر از اون مریم که دم بخته و من نمی تونم بی تفاوت باشم. شش ماه قبل از فوت پدرم ، به پدرم دو تا قول مهم دادم که باید به اوناه عمل کنم. اول کنکور و درسه و دومی اینکه لااقل صبر کنم تا مریم ازدواج بکنه. حالا انتخاب با خودته اگه می تونی بازم صبر کنی من هیچ وقت فراموش نخواهم کرد و اگر هم که نه! بهر حال باید تو تصمیم بگیری!...

- راستش میدونم برات خواستگار اومده و جواب کردید!

- نسرین یک لحظه جا خورد!

فقط خواهش میکنم در هر صورت این حرفها رو به هیچ کس نگو!

- نسرین بریده بریده و سریع گفت: باشه صبر می کنم بازهم!...

( و به سمت خانه برگشت)...

( ميلاد احساس خوبي داشت احساس ميكرد بزرگ شده ! احساس ميكرد ديگه راحت شده ! از اينكه گاهي فكر مي كرد نسرين الّاف او شده خيلي نارحت بود....)

-( خاله نسرين و مادرش خودشان را مشغول كردند به گفتگو ، انگار كه هيچي نديدند.)

- با ورود نسرين به خانه مادر ميلاد خنده اي كرد و گفت: بيا عروس خوبم چايي ات از دهن افتاد( سرد شد)

فردا صبح ميلاد به مدرسه رفت و خيلي از دوستانش به سراغش آمدند و از او راجع به آزمون سئوال ميكردند. كي از بچه ها وارد كلاس شد.

- ميلاد آقا محمدي گفت بهت بگم بياي دفتر!

ميلاد به سمت دفتر رفت و پس از در زدن وارد شد.

همه دبيران آنجا حاضر بودند و اكثراً مشغول چايي خوردن بودند. ميلاد به همه سلام كرد.

آقاي محمدي رو به ميلاد كرد و گفت:

ميلاد جان چيكار كردي؟

ميلاد هم با كمي مكث گفت: خوب بود ، راستش بنظرم آسون بود. نميدانم يك ماه ديگه نتايج اعلام ميشه!...

- ان شاء ا.. كه موفق بشي. خب ميتوني بري! فقط مي خواستم بدونم چيكار كردي.

ميلاد به كلاس برگشت در حاليكه رضا منتظر آمدنش بود همانطور كه گفته بود كتاب شيمي را آورده بود و از ميلاد سئوالاتي داشت و ميلاد هم جوابش را داد.

مدتي گذشت و نتايج اعلام شد. همانطور كه ميلاد فكر ميكرد نتيجه هم همان شد. او حالا ديگه در محله و مدرسه مشهور شده بود!

مقام اول المپياد كشوري شده بود بهمين دليل مي توانست رشته محبوبش يعني پزشكي را در دانشگاه دلخواهش بخواند و همينطور هم شد.

حالا همه خانواده و اقوام به آقاي دكتر افتخار مي كردند.

ایام کنکور بود و مریم هم به کوب مشغول درس خواندن بود ناگفته نماند که میلاد هم تمام تلاشش را میکرد تا خواهرش موفق شود به آرزویش برسد. مرم هم زحمات خانواده را جبران کرد و در رشته علوم آزمایشگاهی در دانشگاه قبول شد رضا و میلاد طی این سالها با همدیگر خیلی صمیمی شده بودند گاهی میلاد به خانه رضا میرفت تا با او درد دل کند خانواده رضا وضع مادی خوبی داشتند و قصد داشتند پس از کنکور و قبولی او دختر عمه اش را به عقدش درآورند. اما از آنجائیکه رضا دلش جایی دیگر گیر بود نمی توانست به دختر عمه اش فکر کند. رضا میدانست برای رسیدن به خوشبختی باید درس بیشتری بخواند و سختیهای بیشتری را تحمل کند آخه همیشه گفته اند کسی به بلندی و پیروزی می رسه که شبهایی را سحر کرده باشه. و رضا هم با پایان خوش میلاد تمام شد یعنی او هم توانست در رشته دندانپزشکی و مهمتر از آن در دانشگاهی که مریم قبول شده بود قبول شود. رضا برای تشکر و قدردانی و اصلاً برای اینکه به میلاد و خانواده اش عادت کرده بود گاهی اوقات به آنها سر می زد البته از انجا که بچه پولدار بود با ماشین شخصی خودش . میلاد و رضا واقعاً دوستان خوبی بودند و همیشه با همدیگر ارتباط داشتند. مریم دختر زحمتکش و فهمیده ای بود و قسمتی از وقتش را در آزمایشگاه می گذراند تا بتواند کمک خرجی برای خانواده باشه و خانواده اش بتواند نفس راحتی بکشه.

کمک خرجی برای خانواده باشه و خانواده اش بتواند نفس راحتی بکشه.

پدر رضا  یک شرکت داشت و اکثراً وقتی به خانه می آمد خسته کار بود. گرچه اقتصاد خانواده را به خوبی تأمین کرده بود اما نیاز روحی و خلاء عاطفی را نتوانسته بود پر کند واقعاً لازم بود یک اتفاق بیفتد و یک تلنگر بخورد.

یک روز طبق معمول از سرکار آمده بود و روی مبل نشسته مشغول مطالعه روزنامه.

- رضا! کجایی؟!

- بله.. پدر

- خب پسرم بیا ببینم.

پس از چند لحظه رضا به پدر ملحق شد و روبرویش نشست.

- بالاخره وقتش شده برات آستین بالا بزنیم. حالا که دانشگاه هم قبول شدی و حالا باید به فکر سر سامانت باشیم.

-( رضا اصلاً احساس خوبی نداشت  و نمی توانست این حرفها را بشنود چون اصلاً با پدرش راحت و صمیمی نبود. فکر میکرد پدرش آدمی منطقی نیست.)

- پسرم کی ان شاء ا.. باید بریم خانه عمه ات برای قرار و مدار عروسی و...

- آقا جون من فعلاً قصد ازدواج ندارم!

- یعنی چه؟!.... این حرفها چیه می زنی . یه عمر منتظر این لحظه بودم. حالا...

- آقا جون!... من!.... چه جور بگم؟!

- چی شده هان- چی شده؟...

- اصلاً من به میترا علاقه ندارم یعنی نمی تونم به او بعنوان زن آینده ام فکر کنم!....

- به! مبارکه! .... بیا خانوم! آقازاده توتحویل بگیر.... مارو باش یک عمر نشستیم به پاش تا تک پسر ناز دردونه رو بزرگش کنیم و حالا!... بعد از این همه انتظار آقا با میترا ازدواج نمی کنه! چی شده! نکنه باز فکر اون خواهر رفیقت میلادی! هان!...

- چی جوری باید بفهمی تو تک فرزند این خانواده هستی و اونها با خانواده ما جور نیستن!..

( مادر رضا خواست شوهرش را آرام کند اما او باز ادامه داد.)

-من نمیدونم یا میترا یا.... یا...

( رضا از جاش بلند شد و گفت:)

یا..... چی!.... منو از این خونه بیرون می کنی؟!

( انگار زبون پدرش بند شده بود و بغض گلویش را گرفته بود. اصلاً نمیتوانست جمله اش را اینجوری تمام کند.)

- پدرم بذارید یه  چیزی بگم!...

( رضا به سمت پدرش حرکت کرد و دست پدرش را گرفت و بوسید.)

- بخدا من در این دنیا هیچ کس را به اندازه شما دوست ندارم.همیشه  می خواستم با شما مثل یک دوست راحت باشم و مجبور نباشم حرفها مو به کسی دیگه بزنم.

-( حالت چهره پدر رضا عوض شده بود انگار آن بوسه کار خودش را کرده بود و کمی آرام تر شده بود.)

- من فکر میکنم شما فقط خوشبختی فرزند تون را بخواید.

( پدر رضا یعنی آقای اکرمی بلند شد و به اتاقش رفت. آن شب تا دیر وقت خواب به سراغ این خانه نیامد.)

( فردا اول وقت بدون خداحافظی و صبحانه از خانه خارج و به شرکت رفت)

امشب بر خلاف بقیه اوقات پدر رضا زود تر به خانه آمد در حالیکه دستهایش را به پشت گرفته بود!

رضا پدرش را خیلی دوست داشت و میدانست برای او خیلی زحمت کشیده است. منتظر بود تا پدرش برگردد و معذرت خواهی بکند. صدای درشد . پدر وارد خانه شد دستی به کیف و دستی پشت سرش و لبخندی هم بر لب.

 رضا تعجب کرد مادر رضا با سینی چای خشکش زده بود.

- یالّا حاضر نشین! من چایی نمی خوام!...

( رضا به سمت پدرش حرکت کرد...)

-          نه پسرم من می خواستم یک بار که شده ازت معذرت بخوام که خیلی خود خواه بودم!...

-          پدر دستش را از پشت سرش بیرون آورد و دسته ای گل طبق معمول با ان سلیقه عالی که واقعاً حرف نداشت.

مادر رضا گفت:

کجا؟ یعنی چه؟ چی شده؟!..

( پدر گل را به سمت رضا دراز کرد! و رضا هم گرفت و گفت(

خیلی ممنون آقا جون!

- نه پسرم این دسته گل مال عروس آیندمه!...

-( رضا میخواست شاخ در بیاره..)

- یالّا حاضر شین باید بریم خواستگاری؟ می خوام آقا رضا روهر چی زودتر ان شاء ا.. تولباس دامادی ببینم!..

- اما بهشون اطلاع ندادی!

( رضا با تعجب و خوشحالی گفت:)

- لااقل بذارید برای فردا شب!..

-نخیر ! در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. یا امشب یا هیچ وقت

مادر رضا گفت: ولی....!

- ولی نداره. الآن یک زنگ بهشون می زنی و میگی میخوایم به دیدنشون بریم. حالا اونجا یک صحبتی هم در اون مورد میکنیم.

-( رضا یک قدم جلوتر آمد)

- پدر ولی من باید لباس بگیرم یا لااقل کت وشلوار روببرم خوشکشویی!..

(پدر از جیبش دسته کلید را بیرون آورد و به سمت رضا دراز کرد!..)

- برو تو ماشین رونگاهی بکن.

( رضا رفت و بعد از چند دقیقه ئبرگشت ! یک کت و شلوار طوسی خیلی شیک و خوشکل با یک مانتو مجلسی!)

- پدر از کجا میدونستین این رنگ رو دوست دارم؟

- اگه بعد از این همه سال پسرم رونشناسم دیگه اسمم پدر نیست. درسته حالا سرم خیلی شلوغ بود اما دورادور حواسم به این چیزا بوده ، اخه برام خیلی عزیزی!..

( مادر به سمت رضا آمد و مشغول وررفتن و ورانداز کردن مانتو شد...)

-          احمد آقا واقعاً سلیقه است عالیه!..

-          خیلی ممنون

-          خب دیگه داره دیر میشه ها!..

-          یالّا یک زنگ بزن بریم دیگه!..

-          مادر به سمت تلفن طلایی رنگ رفت و مشغول گرفت شماره شد..

-          الو! سلام ! حالتون خوبه

-          من مامان آقا رضا هستم!

-          سلام مینا خانوم! احمد آقا خوبند!..

-          خیلی ممنون!

-          می بخشید مادرتون خونه هستن

-          بله! گوشی یه لحظه!..

-          سلام حالتون خوبه

-          خیلی ممنون شما چطورین ..

-          ممنون! ... می خواستم ببینم اگه مزاحم نباشیم امشب برای دین بیائیم خانه شما

-          خواهش می کنم! خیلی خوبه! خوشحال میشیم!

( مادر خداحافظی کرد و به اتاقی دیگر رفت تا حاضر بشه...)

( پدر روی مبل مشغول نوشیدن چای بود در حالی که با دقت به پسرش که جلوی آینه بود نگاه میکرد. درست یک نگاه پدرانه!... یک دنیا لذت میبرد!...)

( رضا هم داشت موهاش روشانه میکرد در حالیکه کت و شلوار جدیدش رو پوشیده بود.)

( بالاخره همه حاضر شدند و راهی خانه مهین خانم شدند. در بین راه شیرینی هم گرفتند به خانه میلاد رسیدند)

( مهین خانوم هم بیکار ننشسته بود. محمد رفت شیرینی گرفت و دخترها هم مشغول تمیز و مرتب کردن خانه شدند.

شاید در این بین از همه بیشتر مرین اضطراب داشت. مهین خانوم آقا رضا را چند بار دیده بود شاید میتوانست حدس بزنه که انها برای دیدن نیامده اند.)

( صدای زنگ در بلند شد و میلاد و مادرش برای استقبال از خانه بیرون رفتند. میلاد در خانه را باز کرد و پس از احوالپرسی با پدر و مادر رضا مشغول خوش و بش با دوستش رضا شد.)

( همگی وارد خانه شدند و محمد و زهرا هم با آنها احوالپرسی کردند...)

( مریم طبق آداب و رسوم در آشپزخانه بود....)

( همگی نشستند!...)

-( احمد آقا خیلی دقیق بود! و احساس خیلی خوب نسبت به روابط بین مادر و فرزندان داشت و هر چه بیشتر میگذشت بیشتر از آنها خوشش می آمد. تازه متوجه شده بود که چه خانواده محترمی هستند...

( همگی مشغول صحبت بودند که مریم با سینی چای وارد شد.)

( مادر رضا عروس اینده اش رو ورانداز میکرد ، احمد آقا هم همینطور!....9

( بالاخره احمد آقا رفت سر اصل مطلب و رو به مهین خانوم کرد و گفت(

-حقیقتش مهین خانوم خیلی دوست داشتم زودتر از اینها خدمتون برسیم ولی متأسفانه فشار کار باعث شد افتخار نداشته باشیم . هر از گاهی آقا میلاد رو میدیم خدا براتون حفظش کنه پسر مودبی است. باید تشکر مخصوص ازش بخاطر کمکهای بی دریغش به رضا بکنم حتماً میدونید که ما هم همین آقا رضا رو داریم و بس یعنی دوست جون جونی آقا میلاد.بهر حال کمک کم باید برش استین بالا بزنیم و بفکر سروسامونش باشیم

- حالا هم مزاحم شدیم که اگر اجازه بدید و صلاح بدونید دو تا جوون با هم با هم صحبت بکنند و شرایط همدیگر رو بدونن...

( آن شب برای رضا شب خاطر انگیزی بود چون به کسی که بهش علاقه مند بود داشت میرسید. البته هر دو طرف انتظارات همدیگر رو می دونستن و رضا هم از لحاظ اخلاقی و... تتأیید شده بود و همه چیز با موفقیت گذشت . نگفته نماند میلاد هم بعنوان مرد خانه نقش مهمی داشت و حرفهایی رو رای خوشبختی خواهرش زد.)

( چیزی نگذشت که مراسمی ابرومند برگزار شد و از آنجا که مریم و رضا هیچکدام اهل اسراف و ریز و بپاش نبودند با وجود اسرار مادر رضا به چشم و هم چشمی و تشریفات اضافی توجهی نکردند.)

( در این مدت رفت و امدهای دو خانواده خیلی بیشتر شده بود. ضمن اینکه زهرا می توانست در شرکت احمد آقا کار بکند و برای کنکور هم درس بخونه....)

ديگه زحمات ميلاد در راه تحصيل و زندگي براي بقيه خانواده و حتي رضا الگو شده بود .ميلاد در دانشكده هم پيشرفت عجيبي كرده بود و تمام اسا تيد و دانشجوها بهش احترام ميگذاشتند.نزديك كنكور بود و زهرا هم مي خواست مثل بقيه اعضاي

 خا نواده موفق بشه .چيزي نگذشت انگار داشت همه چيز عوض مي شد.ميلاد در امتحان تخصصي رشته خودش رتبه اول را براي بورسيه خارج از كشور بدست آورده بود .بعد از ازدواج مريم خيال ميلاد راحت شده بود و طبق قولي كه به نرگس داده بود مي بايست با ازدواج ميكرد واز آنجا كه آرزو داشت هنوز در رشته اش پيشرفت كندحالا مسئله براش بغرنج شده بود .همه از قبولي ميلاددر مقطع بالاتر خوشحال شده بودند اما خود ميلاد زياد خوشحال به نظر نمي رسيد.

مادرش بهش نزديك شد و گفت :

چيه پسرم خوشحال بنظر نمي رسي؟!بالاخره به آرزوت رسيدي كه!....

نه مامان از اون بابت كه خوشحالم اما نسرين!....

اما نسرين چي؟!...

هيچي من بهش قول دادم باهم ازدواج كنيم اما حالا!....مجبورم برم خارج از كشور.....

خب مادر جان اشكالي نداره.همين آخر هفته با خا له ات صحبت مي كنم همه چيزو تموم كنيم.بعد هم ايشا الله برين دنبال سرنوشتتون..

گر چه پدر نسرين با رفنت آنها مخالف بود اما بلاخره رضايت داد و نسرين هم پس از اون همه انتظار با ميلاد ازدواج كرد.سرانجام موقع خارج رفتن آنها فرا رسيد.اين روزها ميلاد با محمد كه حالا بزرگ شده بود خيلي صحبت مي كرد .در فرودگاه محمد را به گوشه اي فرا خواند :

محمد جان ميخوام دو تا قول بهم بدي!...

چيه داداش بفرما!...

اول اينكه به فكر آينده خودت باشي تا باعث خوشحالي همه مون بشي ودوم اين كه حالا همه كاره خونه تويي .مي خوام خيالم از زهرا ومامان راحت باشه

خيالت راحت باشه داداش. بهت قول مي دم.

همه در فرودگاه براي بدرقه آنها آمده بودند خانواده احمد آقا وخانواده خالهوحتي چند تا از دوستاي ميلاد...

هواپيما پرواز كرد و آنها از كشور خارج شدند.چيزي نگذشت كه ميلاد بخاطر يك طرح كاربردي و علمي در اونجا هم براي خودش جايي باز كرد.در اين بين برخي از آمريكائيها از او كه مي تونست به دردشون بخوره خواسته بودند كه در همينجا بماند و آنها در عوض تمام امكانات لازم ويك حقوق عالي در اختيارش قرار مي دادند.

هر از گاهي با خانه تماس ميگرفت .حسابي غرق درس و تحقيق شده بود.....

طول اين دوره هم تمام شده بود وكم كم بايد به كشور برمي گشت.در آخرين روزا يكي از دوستانش اونو وسوسهكرد كه بماند .ميلاد فرصت خواست  كمي فكر كنه.در اين ميان دوران سخت زندگي ميلادمثل يه فيلم از جلوي چشماش مي گذشتند .آن روزهايي كه با تمام وجود درس مي خواند و مجبور در كنارش كار هم بكنه ....

اين روزا نسرين خيلي عجله داشت كه به ايران برگردنداما ميلاد تصميمش را گرفته بود.مي خواست از فرصت استفاده كند تا بعدا پشيمون نشهواين كار را كرد.در يك آزمايشگاه مجهز تر مشغول آزمايش و بررسي روي پروژه تحقيقاتي اش شد.خانواده اش باهاش تماس گرفتند و از اون خواستند كه برگردد اما او زير بار نرفت....

وضع مادي ميلاد در اين چند روز متحول شده بود .ماشيني كه شايد روزي آرزويش را داشت در اختيارش بود .خانه اي مفرح به او داده بودندگرچه نسرين اصلا احساس راحتي نميكرد.زنجيره موفقيتهاي ميلاد همچنان ادامه داشت و او انگار خيال برگشتن نداشت.شايد به محدوديتهاي تحقيق دركشور فكر مي كرد.چندي گذشت تا يك شب خوابي عجيب همه چيز را عوض كرد...

(صحبت ميلاد با مردي نوراني در لباس سفيد....)

ميلاد سعي كن ارزشهاتو فراموش نكني....يادت نره براي چي اومدي اينجا!....

 

اما من اينجا خيلي پيشرفت ميكنم

ولي تو مديون اون خاكي....تو مديون مادر و خانواده تي....

تصوير در مه ودود محو شد و ميلاد از خواب پريد..

خيلي وقت بود كه پدرش رو در خواب نديده بود .اين باعث شد ميلاد بيشتر فكر كنه وبطور ناگهاني نظرش عوض شه!.....

(صبح قبل از خارج شدن از خانه..)

نسرين آماده شو بايد برگرديم ايران!....

نسرين تعجب كرده بود و نمي دانست علت چيه....اما بهر حال خيلي خوشحال شده بود.به سمت ايران پرواز كردند...ميالد افكار زيادي در سر مي پروراند.ديري نگذشت كه ميلاد همان طرحها را درداخل كشور خودش ادامه داد و سرانجام موفق شد ....

     

بعد از اين موفقيت از او خواستند كه در همان دانشگاهي كه درس ميخواند تدريس كندواو هم با علاقه تمام پذيرفت و مشغول تدريس شد.در ته دل آرامش عجيبي حس مي كرد.از در آمدش كه نسبتا بد نبود درصدي را برا ي كمك هزينه تحصيلي براي دانشجوياني كه وضع مادي خوبي نداشتند ....براي اونهايي كه مثل خودش از نعمت پدر محروم بودند قرار داده بود .البته اين موضوع را غير از مادرش هيچ كس ديگر نمي دانست .مادر و البته همه اقوامبه ميلاد افتخار مي كردند.ديگه او الگويي بسيار مناسب براي بچه هايي شده بود كه مي خواستندبه كشورشان خدمت كنند.براي تمام اونهايي كه خواستار پيشرفت بودند.امشب همه يعني خانواده رضا..خانواده خالهو همه وهمه تو خونهي اونها جمع شده بودند.مهموني باشكوه براي تبريك به محمد كه حالا او هم تحصيلاتش رو تموم كرده بود و ميتونست به عنوان دبير فيزيك كارش رو شروع كنه.

امشب راحت ترين شبي بود كه ميلاد در اين چند سال خوابيده بود.

(صحنه آخر...)

دوباره پدرش را در خواب ديد كه با لبخندي بر لب به سمتش مي آمد البته اين دفعه مادرش هم با لباس سفيد و لبخندي حاكي از رضايت بر لب همراه پدرش بود..آنها چيزي نگفتند وبا همديگر در ميان ابر و مه ودود از ديده ها دور شدند !!......

                                                                                                                        تمام.